تبليغاتX
هامون
هامون
گفتم که تو را شناسم آنگه میرم         گفتا که شناسای مرا مردن نیست

رحیم

روزي عارفي ندايي از غيب شنيد :

که اي اهل دل ، آيا مي خواهي آنچه از درون تو مي دانيم ، بر مردم آشکار کنيم تا بفهمند که تو آنقدرها هم که نشان مي دهي زاهد و عارف نيستي ؟

و عارف پاسخ داد :

آيا تو مي خواهي که من به مردم بگويم که حد و اندازه بخشش و رحمت تو چقدر است تا آنها بي پروا از خشم تو و با اتکا به رحمت بي انتهايت ، به هر کاري که دوست دارند ، دست بزنند ؟

مجددا همان نداي غيبي به گوش رسيد که گفت :

بسيار خب عارف ،.....تسليـــــم !!!!

نه تو چنين کاري بکن و نه من چنان کاري را انجام مي دهم .

 

 

|+| نوشته شده توسط گل كاكتوس (مهدي)ُ در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 10:28 |

قايقي خواهم ساخت

 

ماشين را روشن كردم و به راه افتادم . تصميم خودم را گرفته بودم ، تصميمي كه انجامش را مدتها بود به تعويق انداخته بودم . جاده ها انتظار من را ميكشيدند .

وارد آزاد راه شدم ، ناگهان از روبرو اتومبيلي را ديدم كه مخالف جهتم حركت ميكرد ،بدون هيچ اعتنايي از كنار من رد شد ، بعد از مدتي چند اتومبيل ديگر هم آمدند و همه شان  در لاين موافق من و در جهت مخالفم حركت ميكردند . كمي ترسيدم كه نكند من به اشتباه وارد اين لاين شدم !! تابلو ها و علائم راهنمايي را كه نگاه كردم مطمئن شدم كه مسيرم را درست انتخاب كرده ام ولي ...

 

تعداد اتومبيلهايي كه با سرعت از كنار من رد ميشدند لحظه به لحظه بيشتر ميشد ، گاهي نيز به نشانه اعتراض بوق ميزدند و در دشنام دادن به من كوتاهي نميكردند .

هيچ سر در نميآوردم كه چرا همه مخالف من حركت ميكنند . كمي جلوتر صحنه تصادفي را ديدم ، مثل اينكه او هم داشته موافق جهت من حركت ميكرده كه اين بلا را سرش آورده بودند . بيشتر ترسيدم .

جلويم را كه نگاه كردم كاميوني را ديدم كه مستقيم به طرف من ميآمد . فوري خودم را به كنار جاده كشيدم و از ماشين پياده شدم .

در اين جاده اصلا نميشود رانندگي كرد . اما من تصميم خودم را گرفته ام ،حتي اگر شده با پاي پياده ميروم .

وارد يك خيابان فرعي شدم  ، اما آنجا هم همه در جهت مخالف من حركت ميكردند .

هر كسي كه از كنارم رد ميشد تنه محكمي به من ميزد و رد ميشد .

ديگر كار به جايي رسيد كه حتي نميتوانستم يك قدم هم جلوتر بروم .

به زمين افتادم  و مردم بدون اعتنا از روي من رد ميشدند . تمام صورتم خونين شده بود . زمين پر از خون بود ، خون كساني كه قبل از من قدم در اين جدا گذاشته بودند .

نامردها بگذاريد بروم ، من كه با شما كاري ندارم . شما به راه خود من هم به راه خود ....

من ميروم ...

حتي اگر شده سينه خيز ميروم ،

حتي اگر شده با دست و پاي شكسته ميروم

ولي نمي ايستم

مي روم

حتي اگر همه تان با من مخالف باشيد ....

 


پ ن :تا حالا این حس رو داشتید ؟!

|+| نوشته شده توسط گل كاكتوس (مهدي)ُ در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 18:24 |

خدايا اين چه رسمي ست

 

آنان كه همه چيز دارند ، الا تو را

به سخره گرفته اند

آنان را كه هيچ ندارند ، الا تو را

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط گل كاكتوس (مهدي)ُ در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 17:41 |

وحی آمد به موسی (ع) که بنی اسرائیل را بگوی که بهترین کس اختیار کند، صد کس اختیار کردند. وحی آمد که از این صد کس، بهترین اختیار کنند، ده کس اختیار کردند، وحی آمد که از این ده ، سه اختیار کنید. سه کس اختیار کردند و وحی آمد که از این سه کس بهترین اختیار کنید، یکی اختیار کردند. وحی آمد که این یگانه را بگویید تا بدترین ٍ بنی اسرائیل را بیارد . او چهار روز مهلت خواست و گرد عالم می گشت که کسی طلب کند . روز چهارم به کویی فرو می شد ، مردی را دید که به فساد و ناشایستگی معروف بود و انواع فسق و فجور در او موجو د، چنان که انگشت نمای گشته بود . خواست که او را ببرد ، اندیشه ای به دلش درآمد که به ظاهر حکم نباید کرد، روا بود که او را قدری و پایگاهی بُوَد . به قول مردمان خطی به وی فرو نتوان کشید و به اینکه خلق مرا اختیار کردند که بهترین خلقی، غره نتوان گشتإ چون هر چه کنم به گمان خواهد بود این گمان در حق خویش برم بهتر، دستار را در گردن خویش انداخت و به نزد موسی آمد و گفت: هر چند نگاه کردم بدتر از خود ندیدم ، وحی آمد به موسی که آن مرد بهترین ایشان است نه به آنکه طاعت او بیش است بلکه به اینکه خویشتن را بدترین دانست

 

 

 

|+| نوشته شده توسط گل كاكتوس (مهدي)ُ در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 22:10 |

هبوط

آنروزها كه تازه قدم به دنياي ما گذاشته بود ، اصلا خوشحال به نظر نميرسيد . از همان اولين لحظه آمدنش مدام  گريه ميكرد و بهانه مي گرفت .

رفتارش به محكومي مي ماند كه به سرزمين دورافتاده اي تبعيد شده باشد . محكومي كه جرم سنگيني مرتكب شده ، شايد جرمي شبيه به خوردن ميوه ممنوعه .

چشمانش بسته بود ، شايد ميترسيد چشمانش را باز كند و ببيند كه همه آن حرفها حقيقت داشته اند و او بدينجا هبوط كرده .

بعدها چشمانش را باز كرد ولي مدام به يك نقطه خيره ميماند و هيچ اعتنايي به حركات اطرافيانش نداشت .

خواهر زاده ام مائده را ميگويم  ، هماني كه يكماه گذشت تا توانست به اين دنيا عادت كند و اولين لبخند را بزند و با اينكار رسما سر تسليم به حكم حبسش فرو آورد .

ولي همين مائده ي آسماني ما ، انگار كاملا فراموش كرده كه زماني كجا بوده و حال اينجا چه مي كند . مثل ما زميني ها مي خندد و مثل ما زميني ها بازي ميكند .

حالا او هم زميني شده ......

                                         

|+| نوشته شده توسط گل كاكتوس (مهدي)ُ در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت 20:51 |

اينروز ها برگهاي درختان زيباترين روزهاي سال را سپري ميكنند ، هنوز دود اگزوز ماشينها و گرد و غبار شهر بر روي برگها جا خوش نكرده ،

بهار كه مي آيد ، درختان برگهاي كهنه دود گرفته اشان را كه به دست پاييز سپرده بودند ، فراموش ميكنند و برگي پاك عاري از گرد و غبار بر تن مي كنند .

اينروزها درختان به راحتي نفس ميكشند ،

ولي گريزي نيست از گذر زمان و گرد و غبار خسته ي شهر كه انتظار نشستن بر روي اين برگها را دارند ،

كاش ميشد كمي بيشتر هواي برگها را داشتيم ،

اينروزها دلم بهترين روزهاي سال را ميگذراند ، هنوز  گرد و غبار  بدي ها و دود اگزوز  زشتي ها بر روي دلم جا خوش نكرده .

بهار كه مي آيد ، دل كهنه و گرد گرفته ام را كه به دست پاييز سپرده بودم ، فراموش ميكنم و دلي پاك عاري از بدي و زشتي بر تن ميكنم .

اينروزها تنم به راحتي نفس ميكشد ،

ولي گريزي نيست از گذر زمان و گرد و غبار خسته ي زشتي ها كه انتظار نشستن بر روي دلم  را  ميكشند .

كاش ميشد كمي بيشتر هواي دلم را داشتم .

|+| نوشته شده توسط گل كاكتوس (مهدي)ُ در جمعه نهم فروردین 1387 ساعت 15:42 |

نوروز

بوي باران، بوي سبزه، بوي خاک

شاخه‌هاي شسته، باران خورده پاک

آسمان آبي و ابر سپيد

برگهاي سبز بيد

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهاي شاد

خلوت گرم کبوترهاي مست

نرم نرمک ميرسد اينک بهار

خوش به حال روزگار ...

خوش به حال چشمه ها و دشتها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه هاي نيمه باز

خوش به حال دختر ميخک که ميخندد به ناز

خوش به حال جام لبريز ازشراب

خوش به حال آفتاب ؛

نرم نرمک ميرسد اينک بهار

خوش به حال روزگار ...

خوش به حال روزگار ...


دوستان عيدتان مبارك


|+| نوشته شده توسط گل كاكتوس (مهدي)ُ در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 17:29 |

حضرت داوود ( ع ) روزي راهي صحرا شد ؛

خداوند تعالي به او وحي فرستاد :  " اي داوود چرا تو را تنها مي بينم ؟ "

 

عرض كرد : بارالها شوق ديدار تو را دارم  ، بين من و آفريدگانت فاصله بيانداز

 

خطاب رسيد :

بسوي بندگانم برگرد كه اگر تو يك بنده گريز پاي مرا هدايت كني و بسوي من بياوري ، اسم تو را در لوح ثبت خواهم كرد .

 

|+| نوشته شده توسط گل كاكتوس (مهدي)ُ در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 9:8 |

خيلي باحالي خـــــــــــدا

خواهرم چند تا جمله نوشته و بهم داده كه پرينتشون كردم و زدم به ديوار كه هميشه جلوي چشمم باشن و هيچگاه فراموششون نكنم .

يكي از جملاتش اينه :

بخشی از بزرگترین نعمت های خدا برای انسان، بی جواب گذاشتن برخی دعاهای اوست .

منو ياد حرفهاي مجري يكي از برنامه هاي تلويزيون مياندازه كه ميگفت وقتي كه به سفر حج رفته بودم با گريه فرياد ميزدم و از خدا ميخواستم كه خواسته ام رو برآورده كنه ، سال بعد كه دوباره تونستم به سفر حج برم باز با گريه فرياد ميزدم و از خدا تشكر ميكردم كه اون خواسته يكسال پيش من رو هيچگاه برآورده نكرد .

 

                                   

نميدونم اونهايي كه خدا رو ندارند ، از چه چيزي لذت ميبرند .

 

بقول حسن گلاب :

خيلي باحالي خـــــــــــدا

 

|+| نوشته شده توسط گل كاكتوس (مهدي)ُ در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 15:41 |

صبر

 

ترجمه آيات 60 الي 82 سوره مباركه كهف

 

به خاطر بياور هنگامى را كه موسى.... (60 )

-          بنده‏اى از بندگان ما را يافت كه رحمت (و موهبت عظيمى) از سوى خود به او داده، و علم فراوانى از نزد خود به او آموخته بوديم. (65)

-          موسى به او گفت: «آيا { اگر } از تو پيروى كنم از آنچه به تو تعليم داده شده و مايه رشد و صلاح است، به من بياموزى؟» (66)

-          { آنمرد }گفت: «تو هرگز نمى‏توانى با من شكيبايى كنى! (67)

-          و چگونه مى‏توانى در برابر چيزى كه از رموزش آگاه نيستى شكيبا باشى؟! (68)

-          (موسى) گفت: «به خواست خدا مرا شكيبا خواهى يافت; و در هيچ كارى مخالفت فرمان تو نخواهم كرد!» (69)

-          { آنمرد }گفت: «پس اگر مى‏خواهى بدنبال من بيايى، از هيچ چيز مپرس تا خودم (به موقع) آن را براى تو بازگو كنم.» (70)

-          آن دو به راه افتادند; تا آن كه سوار كشتى شدند، (مرد) كشتى را سوراخ كرد.

-           (موسى) گفت: ; اي مرد آن كشتي را سوراخ كردى كه اهلش را غرق كنى؟! براستى كه چه كار بدى انجام دادى! » (71)

-          {مرد }گفت: «آيا نگفتم تو هرگز نمى‏توانى با من شكيبايى كنى؟!» (72)

-          (موسى) گفت: « اين يكبار را بر من مگير كه شرط خود را فراموش كردم مرا بخاطر اين فراموشكاريم مؤاخذه مكن (73)

-          باز به راه خود ادامه دادند، تا اينكه نوجوانى را ديدند; و او آن نوجوان را {بي گفتگو } به قتل رسانيد . (موسى) گفت: آيا انسان پاكى را، بى آنكه قتلى كرده باشد، كشتى؟! براستى كار زشتى انجام دادى! (74)

-          (باز آن مرد عالم) گفت: «آيا به تو نگفتم كه تو هرگز نمى‏توانى با من صبر كنى؟!» (75)

-          (موسى) گفت: «بعد از اين اگر درباره چيزى از تو سؤال كردم، ديگر با من همراهى نكن; (زيرا) از سوى من معذور خواهى بود!» (76)

-          باز به راه خود ادامه دادند تا به قريه‏اى رسيدند; از  اهالي آن خواستند كه به ايشان غذا دهند; ولى آنان از مهمان كردنشان خوددارى نمودند; (با اين حال) در آن جا ديوارى يافتند كه مى‏خواست فرو ريزد ; و (آن مرد عالم) به استحكام و تعمير آن برخواست . (موسى) گفت: «(لااقل) مى‏خواستى در مقابل اين كار مزدى بگيرى!» (77)

-          او گفت: «اينك زمان جدايى من و تو فرا رسيده; اما بزودى راز آنچه را كه نتوانستى در برابر آن صبر كنى، به تو خبر مى‏دهم. (78)

-          اما آن كشتى متعلق به گروهى از مستمندان بود كه با آن در دريا كار مى‏كردند; و من خواستم آن را معيوب كنم; (چرا كه) بزودي پادشاه (ستمگرشان) كه هر كشتى (بي عيب) را بزور تصاحب خواهد كرد! و من آنرا ناقص كردم تا براي صاحبان فقيرش باقي بماند  (79)

-          و اما آن نوجوان { كافر بود }و پدر و مادرش با ايمان بودند; و بيم داشتيم كه او پدر و مادرش را به طغيان و كفر وادارد! (80)

-          از اين رو، خواستيم كه پروردگارشان به جاى او، فرزندى پاكتر و با محبت‏تر به آن دو بدهد! (81)

-          و اما آن ديوار، متعلق به دو نوجوان يتيم در آن شهر بود; و زير آن، گنجى متعلق به آن دو وجود داشت; و پدرشان مرد صالحى بود; و پروردگار تو مى‏خواست آنها به حد بلوغ برسند و خودشان گنجشان را استخراج كنند; و { اكنون با خراب شدن اين ديوار ، گنج بدست نا اهلان نيافتد } اين رحمتى از پروردگارت بود; و من آن (كارها) را خودسرانه انجام ندادم; اين بود راز كارهايى كه نتوانستى در برابر آنها شكيبايى به خرج دهى!» (82)

 

|+| نوشته شده توسط گل كاكتوس (مهدي)ُ در دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 22:4 |

او در نهايت اشتياق به من عاشق شد
ديوارهاي خالي اتاقم را

از تصويرهاي خيالي او پر ميكنم

خداي من زيباست

خداي من رنگين كمان خوشبختي ست

كه پشت هر گريه انعكاسش را

روي سقف اتاقم مي بينم

 

 

من هيچ با زبان كهنه صدايش نكرده ام

  و نه لاي بقچه پيچ سجاده ، رهايش

  او در نهايت اشتياق به من عاشق شد

  و من در نهايت حيرت

  وحالا

   گاهگاهي كه به هم خيره مي شويم

   چه سخت است تشخيص خدا و بنده

|+| نوشته شده توسط گل كاكتوس (مهدي)ُ در دوشنبه هفدهم دی 1386 ساعت 21:11 |

دنیا

 

 

توي خونه نشسته ام ، و باز مثل هميشه همون حرفهاي هميشگي رو با تكرار ميكنم :

 

خدايا ، ديگه از اين دنيا خسته شدم ، تا كي بايد اين وضع رو تحمل كنم . تا كي بايد دوري تو رو تحمل كنم ، چي ميشه منو ببري پيش خودت .

تنها آرزوي من اينه كه به تو برسم .

 

 

 

مادرم از در وارد ميشه ( رفته بود بيمارستان ) .

 

ازش ميپرسم : حال ليلا خانم چطوره ؟

 

-          خوبه . الحمد اله بخير گذشت ، حالش الان بهتره . طفلكي چند ماه زودتر وضع حمل كرده بود .

-          حال بچه اش چطوره ؟

-     بچه ! ! بچه 6 ماهه كه زنده نمي مونه . طفلكي ليلا خانم ، چه نقشه هايي كه براي بچه اش نكشيده بود ، چه آرزو هايي داشت ! مثل اينكه بچه هم خيلي عجول بوده و نتونسته اون محيط تنگ و تاريك رو تحمل كنه ، حتما خيلي دلش ميخواسته كه زود به دنيا بياد و از اون محيط كسالت آور راحت بشه . اگه فقط چند ماه ديگه صبر ميكرد رشدش كامل ميشد و خود بخود و بدون هيچ درد سري به دنيا ميومد . ولي الان نه اون تونست مادرش رو ببينه و نه مادرش اونو ديد . بيچاره خبر نداشته كه اون محيط تنگ و تاريك همون رحم مادرش بوده كه اينهمه آرزوي رسيدن بهش رو داشته .

.

.

.

.

-          مامان

-          بله

-          يعني من .....

 

|+| نوشته شده توسط گل كاكتوس (مهدي)ُ در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 14:12 |

طواف

 

وقتی در بادیه می رفتم مجرد پیرزنی دیدم که می آمد عصابه ای ( پیشانی بند ) بر سر بسته و عصایی در دست گرفته . با خود گفتم مگر از قافله باز مانده است ؟ دست به جیب بردم و چیزی به وی دادم که : ساختگی کن تا از مقصود باز نمانی پیر زن انگشت تعجب در دندان گرفت و دست در هوا کرد و مشتی زر بگرفت و گفت : تو از جیب میگیری و من از غیب می گیرم  .

این بگفت و ناپدید شد من در حیرت آن می رفتم تا به عرفات رسیدم . چون به طوافگاه شدم کعبه را دیدم که گِرد یکی طواف می کرد . آنجا رفتم . آن پیر زن را دیدم . گفت : ای ....... ، هر که قدم بر گیرد تا جمال کعبه را ببیند لابد آن را طواف باید کرد ، اما هر که قدم از خودی خود برگیرد تا جمال حق ببیند کعبه بر گِرد او طواف باید کرد .

|+| نوشته شده توسط گل كاكتوس (مهدي)ُ در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 ساعت 21:0 |

اين كيست اين

اين كيست اين ، اين كيست اين ، اين يوسف ثانيست اين

خضرست و الياس اين مگر يا آب حيوانيست اين

 

اين باغ روحانيست اين ، يا بزم يزدانيست اين

سرمه سپاهانيست اين يا نور سبحانيست اين

 

آن جان جان افزاست اين ، يا جنة المأواست اين

ساقي خوب ماست اين ، يا باده جانيست اين

 

تنگ شكر را ماند اين ، سوداي سر را ماند اين

آن سيمبر را ماند اين ، شادي و آسانيست اين

 

امروز مستيم اي پدر ، توبه شكستيم اي پدر

از قحط رستيم اي پدر امسال ارزانيست اين

 

اي مطرب داود دم ، ْآتش بزن بر رخت غم

بردار بانگ زير و بم ، كين وقت سرخوانيست اين

 

مست و پريشان توام ، موقوف فرمان توام

اسحاق و قربان توام اين عيد قربانيست اين

 

رستيم از خوف رو رجا ، عشق از كجا شرم از كجا

اي خاك بر شرم و حيا هنگام پيشانيست اين

 

گلهاي سرخ و زرد بين آشوب بردابرد بين

در قعر دريا گرد بين ، موسي عمرانيست اين

 

هر جسم را جان ميكند ، جان را خدادان ميكند

داور سليمان ميكند ، يا حكم ديوانيست اين

 

اي عشق قلماشيت گو از عيش و خوش باشيت گو

كس مينداند حرف تو گويي كه سربانيست اين

 

خورشيد رخشان ميرسد ، مست و خرامان ميرسد

با گوي و چوگان ميرسد ، سلطان ميدانيست اين

 

هر جا يكي گويي بود در حكم چوگان مي دود

چون گوي شو بي دست و پا هنگام وحدانيست اين

 

گويي شوي بي دست و پا ، چوگان او پايت شود

در پيش سلطان مي دوي كين سير ربانيست اين

 

آن آب باز آمد بجو ، بر سنگ زن اكنون سبو

سجده كن و چيزي مگو ، كين بزم سلطانيست اين

 

 

بسم اله اي روح البقا ، بسم اله اي شيرين لقا

بسم اله اي شمس الضحي ، بسم اله اي عين اليقين

 

 

پ ن :

خواهشن اين شعر رو بدون شور و وجد نخونيد

خواستم خلاصه اين شعر رو بنويسم ، ولي حيفم اومد حتي يك بيتش رو حذف كنم .

 

|+| نوشته شده توسط گل كاكتوس (مهدي)ُ در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 22:30 |

شب

شب بود ، ماه پشت ابر بود ...

شب بود ، ماه پشت ابر بود ...

شب بود ، ماه پشت ابر بود ...

شب بود ، ماه پشت ابر بود ...

.

.

.

.

.

.

.

شب هست و ماه پشت ابر . ولي خوب ميدانم كه ماه پشت ابر نخواهد ماند .

و بزودي شب نیز خواهد رفت و روز با آفتابش مي آيد .

 

پ ن :

مدتي نيستم . از دوستان معذرت ميخوام كه نميتونم تو اين مدت بهشون سر بزنم . ولي كامنتهاتون رو حتما ميخونم .

|+| نوشته شده توسط گل كاكتوس (مهدي)ُ در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 ساعت 7:42 |

مرا درياب

همانا خداوند در روز قيامت به بنده اش مي فرمايد :

اي فرزند آدم من بيمار بودم و تو به عيادتم نيامدي ! من از تو غذا خواستم ولي تو مرا اطعام نكردي !

بنده مي گويد :

پروردگارا چگونه تو را عيادت ميكردم ، و چگونه تو را اطعام ميكردم، در حالي كه تو سرور جهانيان هستي ؟

در آن حال خداوند ميگويد :

آيا نمي دانستي كه بنده من بيمار شده و تو عيادتش نكردي !

آيا نمي دانستي كه بنده من از تو غذا خواسته ولي تو اطعامش نكردي !

آيا نمي دانستي كه اگر او را عيادت مي كردي و يا اگر او را اطعام ميكردي ، من را با او ميافتي ؟

|+| نوشته شده توسط گل كاكتوس (مهدي)ُ در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت 18:18 |

بازی زندگی

 </